معرفی کتاب



 

وقتی خدا می نوازد
نمایش در اندازه اصلی

وقتی خدا می نوازد

نویسنده: محمد عنبرزاده

«هر کدام از ما پیامبرانی هستیم که هر روز و هر لحظه به سوی هم فرستاده می شویم، حتی شاید فقط برای بخشیدن یک لبخند ساده» وقتی خدا می نوازد – محمد عنبرزاده

وقتی خدا می نوازد آخرین و شگفت انگیزترین اثر محمد عنبرزاده، نویسنده و حقوقدان ایرانی- فرانسوی است. نویسنده در این کتاب با به کارگیری نمادهای باستانی ایرانی ترکیب اعجاب انگیز و ستودنی ای از مفاهیم عشق، فلسفه، صلح و شناخت هستی به وجود آورده. سیر داستان از جایی شروع می شود که «هامون نیک آفرید» (نوازنده نابغه و منتخب ارکستر ملی ایران) که سالها به دنبال یافتن راز مرگ دردناک والدینش است، به دلیل سردرگمی درونی اش دست آخر از تنها آرزویش یعنی همان همراهی در اجرای سمفونی ملی ایران در اتریش جا می ماند. و به این ترتیب آخرین حلقه شوقش برای ماندن در جهان پاره می شود. او که از دردِ “بودن” به ستوه آمده در پی حادثه ای با «ژولی کیان» تمدن شناس ایرانی – فرانسوی که به تازگی برای ادامه پژوهشهایش به ایران آمده آشنا می شود. ژولی می کوشد به او کمک کند تا پرده از راز مرگ پدرش بردارد اما در میان مسیر به رموز شگفت انگیزی برمی خوردند که آن دو را پیوسته به دنبال خودشان می کشند!
از گوی شیشه ای حامل پیام به جا مانده در جسد تا استودان (یا استخوان دان) ساروجی، از پر تا گردن آویز فَروَهر …
اتفاقات این داستان عموما در سه شهر تهران، یزد و شیراز رخ می دهند. ژولی و هامون در این مسیر سخت و پیچیده با کشف هر رمز، رازی فرا زمینی را در پشت آن می یابند و پیوسته به کشف راز نهایی مشتاقتر می شوند. تا جایی که آنها در این سفر بدون ترس از جانشان هم می گذرند.
گفتگوهای این اثر آنچنان قدرتمند نوشته شده که ناخودآگاه انسان را عمیقا به فکر وا می دارد.

(چند دیالوگ از همین اثر):
«قلب عاشق تنها جایی است که می تواند تمام تناقضها را یکجا جمع کند»
«هر کدام از ما پیامبرانی هستیم که هر روز و هر لحظه به سوی هم فرستاده می شویم، حتی شاید فقط برای بخشیدن یک لبخند ساده»
«حقیقت برای تمام انسانهاست اما متعلق به هیچکدامشان نیست!»
« بیشتر “ایسم ها” فقط درونت آشوب به پا می کنند. تا وقتی با هم سر جنگ دارند با دهان های من و تو به جان هم می افتند و وقتی صلح می کنند، با دهانهای خودشان قهوه و شیرینی مشترک می خوردند»
«سعی نکن عشقت را مخفی کنی، بی فایده است چون دیر یا زود هم تو و هم خودش را فاش خواهد کرد»
« به حال کولی ها غبطه می خورم، همیشه آسوده اند، چون عمیقا ایمان دارند خدای کوههای بلند و دره های وحشی پیش رویشان، خدای آنها هم هست»
« درون انسانها بزرگترین میدان جنگ هستی است، جنگی که یا با مرگ به پایان می رسد یا با عشق»

این مطلب در جملات کوتاه. پست شده بود. شما میتوانید آن را به لیست علاقه مندی هایتان اضافه کنید. permalink