عاشقانه های تلخ – ی چیزی کم…


اوومممم…خب الان ساعت 1شب خب منم تو خیابونم…هوارنگش تیرس و…جالبِ هم رنگ من لباس پوشیده…

فک کنم امشب خیلی بامن تفاهم داشته باش….دل منم گرفته مث این آسمون…

هوا بارونی و من عاشق این بارونی بودن…..

همه جا ساکت و فقط صدای قطراتی ک باشدت به دیوارا میخوره….

خببب هیچی کم نیست…هوای خوب ،تنهاییی…فقط ی چیز اذیتم میکنه…

نبود توو….دلم گرفته….دوست دارم بهت زنگ بزنم ولی….میترسم

خب ی ذره تو این هوای خوب میخوام باهات حرف بزنم….

دلم برات حسابی تنگ شده….این ک توبارون قدم بزنیمو آهنگ گوش کنیم…..

دستای سردمو بگیری و زیرلب غربزنی ومن…آزادانه بخندم بدون هیچ غمیی…دلم تنگولیده برااون روزا…

اون روزایی ک سرچیزای کوچیک میحندیدیم و آرزوی دیگرون بودیم…. دلم تنگ شده….

امشب همه چیزهست….علی اللخصوص چیزی ک هیچ وقت دوس نداشتی…..

میدونی عاشق اینم ک توبارون گریه کنم….چون مشخص نمیش ک اشک یا باروننن…

دلم میخواد برگردم عقب وهمین توری ک بغلم کردی وموهامو نازمیکنی و سعی داری آرومم کنی خودمو لوس کنم وآروم نشم و بازم گریه کنم…..

هنوزضربان قلبت تو گوشم میپیچِ….

الان تنهام…..

همه چیزهست …زیربارون قدم زدنام…آهنک گوش کردنام….مشکی پوشیدنام….این توه ی لعنتی…همه چیزهست…

فقط تو نیستی ک همه اینا رو باهات شریک شم…..بجز اشکامو..بجز مشکی پوش بودنمو

همه چیز هست ولی دیگ ….دستام گرم نیست……دیگ گریه نمیکنم ک نازمو بخری و برات لوس شم…

شاید تو هم هستی ولیییی……

من دیگ اون آدم ثابق نیستم….

شایدم من همونم و تو نیستی…..

بااین ک میدونم برات مهم نی ولیییی…. میدونم حال توام مث من پس مراقب باش ک سرمانخوریی…

#samane

# د.نوشت

این مطلب در جملات کوتاه. پست شده بود. شما میتوانید آن را به لیست علاقه مندی هایتان اضافه کنید. permalink