عاشقانه های تلخ – خسته شدم…


دیگ خسته شدم…..

اره خسته شدم……ولی مثل ی ماه پیش نمی گم نمی دونم……آره درستِ فهمیدم…همه چیزووووودلیل چرا های مغزمو ناراحتی قلبمو

وحال خراب هررزوزمو..

خسته شدم…از دوست داشتن های مزخرف مردم…

خسته شدم…از لبخندای مصنوعی ک باید در جوابای سوالای چرت مردم بزنی…

خسته شدم…ازخنده هایی ک از ته دل نیست و معلوم ک هزار تاتلخی پشتشِ…

خسته شدم…از خنده هایی ک کاذبِ ووقتی میخوای بگی:شکرت ک فراموشم نکردی…شکرت ب خاطراین شیرینی….ی نفر سر میرس و پشیمونت میکن…کاری میکن ک اندازه ی همون خنده حتی بیشترش زار بزنی انقدریی ک به هق هق برسی…انقدری ک چشمه اشکات خشک شه ولی بازم بباری…

خسته شدم…از بودن های دروغ..

خسته شدم…ازمن هستما ی مسخره….از بودنایی ک فقط توی خوشیات هستن….

خسته شدم…ازاین ک میگن سالی ک نکوست از بهارش پیداس…ولییی اینم دروغ..من ک خوب شروع کردم با لبخند با خنده با انرژی…..پس چی شد مگ این بهار نِکو یی ک میگن نیست…

خسته شدم …از این ک میترسم بخندم…میدونی ترسم از بعدش..بعدی ک باعث ناراحتی حتی عصبانیت باش….

خسته شدم….از این ک بی حسم…تو باعث این بی حسی شدی…چون با هر حسی تعریف کردم برات..ی پوزخند زدی و گفتی مسخرس….به محبت به علاقه به دوست داشتن به…….آره خب راست میگی مسخرس….الان حس توام برام مسخرس…

خسته شدم…از این ضعف مسخره… خسته شدم…از رقابت بی سودم…

خسته شدم …ازمحبتی ک جوابش میش ی ضربه ی دیگ…ی زخم بزرگ دیگ…ی قلب شکسته ک دیگ ترمیم نمیشه..ههه قلب..هه شکستن..

خسته شدم…ازاین دروغ گفتنا…میدونی تودلم مونده جواب سوالت و ک بهت نگفتم…سوالی ک وقتی توسرم میچرخه دوباره وسه باره وحتی برای بار هزارومم حالم ازت بهم میخوره….گفتی کی بهم یادداده بهت دروغ بگممم؟؟؟خوب معلوم از دروغایی ک پشت سرهم میگفتی بعد ی لبخند حال بهم زدن دیگ….درواقع از خودت…وقتی ک سرمو مینداختم پایینو هیچی نمی گفتم فکر میکردی باور کردم وی نفس ازسرراحتی میکشیدی….آآآره از خود دروغگوت…..

خسته شدم…آره خب به هر کی بگی خسته شدم میگ::برواستراحت کن ی خواب خووووبب..آره چی بهتر ازاین ک بخوابی و دیگ بیدار نشی…..

فک میکردم اگ باشی زندگیم بهتر میش ولی آلان دارم هر ثانیه دعا میکنم سایهت از سرم کم شه….

#دست نوشت

#خ-س-ت-ه-گ-ی

#samane

این مطلب در جملات کوتاه. پست شده بود. شما میتوانید آن را به لیست علاقه مندی هایتان اضافه کنید. permalink