عاشقانه های تلخ – اعتراف…


وقتی داشتم از پیشت بر میگشتم…

وقتی برای خدافظی اومدم تا بغلت کنم..

وقتی اون دوتا تیله ی عسلی چشماتو

ک دارن بارونی میشن ودیدم..

با این ک خندیدم ومحکم بغلت کردمو گفتم:گریه نکن….

خودم فک کردم ک همش الکی…وداری برام لوس میشی….

ولی راستش..

ولی وقتی ازت چندقدم دورشدم…

الانم با این ک 1ساعت ک ازت دور شدم ..

دلم تالاپ تالاپ میزنه و همش ازم میپرس:

الان کجاس؟چی کار میکنه؟؟هنوزم ناراحت؟؟؟؟

وهزارتا سوال دیگ؟؟؟؟

میخواستم اعتراف کنم….

اعتراف کنم به این ک …میدونی برام سخته ک بگم…

ولی غرورمو زیر پامم میزارم..

واس کسی ک بهش وابسته شدم..

واس کسی ک عاشقانه میپرستمش..

آره میخوامم بگم من عاشق اون 2تا چشم عسلیتم….

من عاشق لپایی ام ک وقتی قربون صدقت میرم قرمز میشه…

عاشق خنده هاتم……عاشق صورت مثل برف سفیدت ک وقتی چشمامو میبندم تاآرامش بگیرم میاد جلوروم…

من تا آخر باهات میمونم همون قدر ک  الان عاشقتم…

#دست نوشت

#h

#samane

این مطلب در جملات کوتاه. پست شده بود. شما میتوانید آن را به لیست علاقه مندی هایتان اضافه کنید. permalink